دومین سالگرد وبلاک - روز معلم - سه چیزهای مهم زندگی -چنگیز خان و شاهینش
دومین سالگرد وبلاگ دیر پرسیکوس
سلام به همه دوستان عزیزم . واقعا از اینکه مدت خیلی زیادی نتونسم بیام و حظور گرمتون رو احساس کنم هم شرمنده ام و هم متاسف . من مدتیه که اومدم تهران ساکن شدم و مشغله های کاری اجازه نداد که در خدمت شما دوستان خوبم انرژی بگیرم . دلم واسه همتون تنگ شده . روز معلم رو به دوستان عزیزم مخصوصا دوستانی که معلم هستن تبریک میگم . بیست اردیبهشت سومین سالگرد وبلاگمه و از این بابت خداوند رو شاکرم که به من کمک کرد تا بتونم با شما دوستای پر انرژی آشنا بشم و ازتون خیلی از چیزها رو یاد بگیرم . و همینجا از خدا میخوام باز هم توفیق بده که بتونم بیشتر فعال باشم و دوستای بیشتری رو سر راهم قرار بده . اگه قابل دونستید واسم دعا کنید و من هم اگه خدا قبول کنه واسه شما سروران دعا میکنم .
مخلص و ارادتمند همه شما دوستان: احسان دیری

روز معلم مبارک
من معلم هستم ، آنچه آموخته ام با سخاوتمندی به تو می آموزم
به تو می آموزم « الف » ایمان را تا با آن روحت نور و صیقل گردد .
به تو می آموزم که چطور ؟
فعل مجهول ستم ها شده است ؟
فاعلش معلوم است
بشناسش که ستمکش نشوی
با ستم هیچ مساز ، با ستمگر بستیز.
به تو می آموزم که اگر ما همه یک تن نشویم
یک تن تنها نیست که ستمدیده شود.
به تو می آموزم
هر کجایی سخن از زور و زر است
حرف ربط آنجا نیست.
به تو می آموزم
که گذشت آن زمان ها که کلام
کنج زندان دهان من تو می پوسید
حرف را باید زد به زبان همه کس .
به تو می آموزم که چطور
بر رخ اطلس انسانیت
رنگها بی مفهوم ، مرزها بی معناست
و تو هم در تاریخ جای پایی داری.
به تو می آموزم که چطور
عشق را در دل خود ضرب کنی و سپس بر همگان تقسیمش
و چطور نامساویها را به تساوی بکشی .
به تو می آموزم
لحظه های گذران هستی چه بهایی دارند .
هر زمان گلبرگی از گل عمر من تو به زمین می افتد .
پس بیا بوی خوش خوبی را به همه هدیه کنیم .
سه چیز های مهم زندگی
سه چیز در زندگی پایدار نیستند:
رویاها
موفقیت ها
شانس
---------------------------
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند:
زمان
گفتار
موقعیت
---------------------------
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند:
الکل
غرور
عصبانیت
--------------------------
سه چیز انسانها را می سازند:
کار سخت
صمیمیت
تعهد
-----------------------------
سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند هستند :
عشق
اعتماد به نفس
دوستان
--------------------------
سه چیز در زندگی که هرگز نباید از بین بروند:
آرامش
امید
صداقت
----------------------------
و چه زیبا این سه چیز مهم در زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتی بیان شده
به سه چیز هرگز تکیه نکن :
غرور : انسان با غرور می تازد
دروغ : با دروغ می بازد
عشق : با عشق می میرد
--------------------------------
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است:
تجربه از دیروز
استفاده از امروز
امید به فردا
----------------------------------
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است :
حسرت دیروز
اتلاف امروز
ترس از فردا
چنگیز خان و شاهینش

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.
چنگیزخان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.
چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.
چنگیزخان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند :
یک دوست ، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید ، هنوز دوست شماست
و بر بال دیگرش نوشتند :
هر عمل از روی خشم ، محکوم به شکست است .





سلام دوستان عزیزم . من احسان هستم و متولد 5/5/52 و همه انسان های با انرژی مثبت را دوست دارم .